جوارب های پشمی...

 

۱/"سوار شو... چرا گه‌بازی در می‌آری!؟" هیکل نخراشیده‌اش را تقریباً تا کمر از پنجره سمت راننده، بیرون داده بود و رو به عقب داشت فریاد می‌زد؛ "نیای می‌رم... از سگ کمترم اگه از تو آینه هم پشت سرمو نیگا کنم!"

 

۲/ دست‌هایش از سرما سوزن‌سوزن می‌شد و نم‌کشیدن از درز کفش‌ها، جوراب پشمی را که به بهانه گرمای بیشتر پوشیده بود، به جان پاهای بی‌دفاعش می‌انداخت؛ شصت‌ پایش هیچ حسی نداشت. در خود مچاله شد. افکار تلخ و شیرین مماس با روشن و خاموش شدن سینوسی فضای اطراف، ذهنش را تسخیر کرده بود. خسته بود. خیره به طرح نامفهوم و مضحک بندهای چرک کفش ورزشی بر آسفالت خیس، خنده‌اش گرفت. از ذهنش گذشت: "انگار همین دیروز بود". روی پوست سرد صورتش رد گرم اشک کاملاً محسوس بود.

 

۱/ "به خود خدا قسم اگه پای اون توله در میون نبود، خودم هلاکت می‌کردم! آخه لجن، من خر بودم که خام شدم و گفتم سبزه مزبله زر زیادی آخونداس؛ گرفتارت شدم! غافل بودم نفهمیدم خودت چه زباله‌ای هستی!". خم شد. از میان ردیف‌های خالی جاکفشی، کفش‌های ورزشی مندرس و وارفته‌اش را برداشت و پرت کرد روی زمین؛ "شترق!" امواج صدا گویی مطابق با طرح نامفهوم بندهای کفش، در فضای ساکن راهرو پیچید. صدای بسته شدن آرام در یکی از واحدها ذهنش را بیشتر به هم ریخت؛ "گه بگیرن شانسو اقبالتو!" بی‌صدا این ‌را گفت.

 

۲/ از میان شمشادها، آمدوشد مقابل آپارتمان را رصد می‌کرد. فاصله اولین داد و فریاد تا لحظه‌ای که ته‌مانده صدای آژیر از انتهای خیابان به گوشش رسید و ناگزیر از فرارش کرد آنقدر کوتاه بود که هنوز در فکر سرعت عمل همسایه بود! کفش‌های پاشنه بلند قرمزی که در دست داشت را محکم‌تر به سینه فشرد. در ذهن مرور می‌کرد "چیزی جا نگذاشته باشم؟" که خاطرش پرت شد به خانه پدری؛ به‌ قبرستان رویاهایی که گویی از همان زمان می‌دانست هیچ کدام قرار نیست محقق شوند...

 

۱/ چشم و نظر آویزان به آینه جلوی ماشین در برابر چشمانش تاب می‌خورد. دیگر به او فکر هم نمی‌کرد. قسم خورده بود. اما کاش می‌توانست به "فکر نکردن به او" هم فکر نکند؛ این را دیگر نمی‌توانست: "کثافت عین لجن چسبیده ته مخم! ریقو ریق رحمتم سر نمی‌کشه خلاص شم از دستش..." چشمش به آینه افتاد: "خاک بر سرت..." امان از تمایلی که "بغض" برای تبدیل شدن به "کینه" دارد!

 

۲/ تعدد ماشین‌های آژیرکش از پلیس گرفته تا پزشکی قانونی کوچه را مسدود کرده بود. "انگار همین دیروز بود" به یاد یک ماه پیش افتاد که می‌خواست، اما محل سگ هم به تهدید او نگذاشت. گویی لحظه‌ای فراموش کرده بود او آخرین دستاویز برای فرار از دیروز است. کودکانه لج کرد اما او روی قسم مردانه‌اش ایستاد و دیگر حتی از آینه هم نگاهش نکرد؛ امان از تمایلی که "بغض" برای تبدیل شدن به "کینه" دارد!

 

۱/ وارد خانه که شد در ورودی را آرام پشت سر بست تا شاخک‌های همسایه تحریک نشود. سی روزی بود که به کلید انداختن به جای زنگ زدن عادت کرده بود. تاریک روشنای عصر، فضای خانه را غم‌ناک‌تر کرده بود. بازهم خیال او که قرار بود به فکرش نباشد؟ زیر لب گفت "برو گم شو..." اما نه، انگار این بار خیال نیست؛ این را از اخمی که جای عشوه همیشگی چشمانش را گرفته بود فه�ید. همه حسرت‌ها را از یاد برد و صدای مردانه را بر سرش هوار کرد؛ "کی‌ گفت بیای اینجا کثافت حروم‌زاده!؟" سیلی ترجمه تمام احساسی بود که انگار به کمک فحش هم در کلام نگنجیده بود!

 

۲/ عاشق چشم‌های پرعشوه‌اش بود و با خود فکر می‌کرد: "باید واسه خودم برمی‌داشتمشون..." بعد با لبخندی اشک‌آلود گفت: "آخه احمق این دیگه چه جورش بود!؟" کفش‌های قرمز را باردیگر نگاه کرد. قرمزی خون ماسیده بر پاشنه بلند کفش قرمز رنگ سیاهی به خود گرفته بود. خنده‌اش گرفت. باران خیالش را خیس کرد. در میان شمشادها و پشت سطل زباله پناه گرفته بود، به یادش آمد "غافل بودم نفهمیدم خودت چه زباله‌ای هستی!" کفش‌های ورزشی به پایش زار می‌زد. لرز سرما بازهم به تمام تنش دوید. چشمانش را بست. تکان‌های درونش بیشتر شده بود؛ "اگه پای اون توله در میون نبود، خودم هلاکت می‌کردم!" در گریز از تصویر ثبت شده از هیکل نخراشیده و غرق خون او در ذهنش، به رویا پناه برد. به خانه پدری و همانجا منتظر نشست؛ در انتظار آغوش گرم و رویایی یک شوهر...


 

نوشته شده توسط م.صابری در سه شنبه 22 اسفند1391 ساعت 10:8 موضوع داستان واره ها! | لینک ثابت


مریضی لاعلاج (درد بی‌درمان!)

 

هنوز تو شوکم! نزدیک ۱۶ ساعته که خودمو تو اتاق حبس کردم و جواب هیچ کس رو نمی‌دم؛ خودم دنبال جوابم! سعی می‌کنم تمام تصویرهایی که از یک سال گذشته تو ذهنم حک شده رو مثل قطعات یه پازل کنار هم جوری بچینم که بهترین تصویر ممکن ازش برای بایگانی تو خاطراتم باشه؛ اما مگه می‌شه..!؟

 

اوایل همه چی طبیعی بود و دوست‌داشتنی؛ با خنده‌هام می‌خندید و خمیازه می‌کشید برای خستگی‌هام. از هم دور بودیم اما اونقدر خنده و خمیازه‌اش به دلم می‌نشست که شک نداشتم روزی سهمی از اونا به من خواهد رسید. او هم مقاومتی نداشت؛ در جمع می‌خندید و می‌گفت: "ایدز که نیست، عشقه، مطمئن باشین نمی‌کشه!!" تکه کلامش بود و انگار بین دخترا فقط من به خودم می‌گرفتم؛ یعنی واقعاً می‌شد!؟

 

درست به خاطر نمی‌آرم کی بود؛ حتی به یاد ندارم دلیل و بهانه‌اش چی بود اما حضورش در مهمانی‌‌ها کمرنگ و کم‌رنگ‌تر شد. حرف و حدیث درباره‌اش بود اما کمتر پیش می‌اومد محور بحث جمع بشه؛ طبیعی هم بود، در میان همه بچه‌ها فقط من به خودم می‌گرفتم حرف‌ها و حتی شوخی‌هاش رو!

 

روزی که شنیدم داره می‌نویسه و وبلاگ راه انداخته رو اصلاً یادم نمی‌ره؛ اواسط آبان پارسال بود. بدون اینکه خودی نشون بدم نوشته‌هاش رو دنبال می‌کردم؛ "عاشقانه‌ها" اسم صفحه و شرحش "ثبت تجربه‌های خصوصی" بود. اوایل از گیسوی سیاه و ابروی کمون می‌نوشت و هر بار که جلوی آینه با موهای خرمایی خودم ور می‌رفتم متن‌هاش رو تو دلم مرور می‌کردم! عاشق عاشقانه‌های مردونه‌اش شده بودم، اما کم‌کم اما ورق برگشت...

 

آروم آروم پای "شهد شیرین لب‌ها" و "گرمای بازوان" به متن‌هاش باز شد! نتونستم دیگه به خودم بگیریم! بی‌مهابا از چیزهایی می‌نوشت که... وبلاگش فیلتر شد!

 

دیگه واقعاً هیچ خبری ازش نداشتم، تا دیروز...

 

از اول امسال تو هیچ مهمونی‌ای شرکت نکرده بودم. همین هم شد که وقتی دیروز صبح به سرم زد سراغی از بچه‌ها بگیرم، خودم رو برای هر جور سورپرایزی آماده کردم؛ غیر از این یکی! خیلی راحت تو جواب اولین پرس و جو درباره‌اش، با یه پوزخند تلخ جواب گرفتم: "مگه خبر نداری؟ مرد!" نه این خبر رو داشتم نه انتظار شنیدنش رو!

 

*******

درست ۱۶ ساعت می‌شه که خودم رو تو اتاق حبس کردم! فراموش کردنش اونقدر سخت نبود که اینطور زنده شدن خاطراتش! باورم نمی‌شد. اون خنده‌ها و خمیازه‌ها کجا و این مرگ ناگهانی اونم تو تنهایی کجا؟ عاشق عاشقانه‌هاش بودم، اما...

 

هنوز دنبال جوابم؛ واقعاً چرا راه‌های ابتلا به ایدز اینقدر محدوده..!؟


 

نوشته شده توسط م.صابری در دوشنبه 23 مرداد1391 ساعت 8:57 موضوع داستان واره ها! | لینک ثابت


تاوان انتظار

 

«راست می‌گفتی، هر چند دروغ پنداشته بودم! تقصیر من نبود؛ نیست. اما شواهد همه برعلیه من‌اند و نمی‌دانم کی، کجا و چه کسی این سیاهه شواهد را پابه‌پای ساعات و لحظه‌هایم رقم‌زده تا امروز مهر زبانم شوند و ....بار دلم! بازی را شروع کرده‌ام، چند سالی است، اما باخته‌ام. بد کردم با تو... اما دیر فهمیدم که راست می‌گفتی...»

دست‌نوشته را تا کرد و در جیب پالتوش گذاشت. نگاهی به تاریکی خیابان کرد و سیگاری گیراند. دم از دم برنیاورده بود که بغض دودآلود گلویش، چشمانش را تر کرد. نفهمید دود سیگاراست یا آتش دل. قبول کرده بود تمام این سال‌ها در کنار بودن و نبودن را! خوش نبودن و خوش نمودن را! نگاه کردن و ندیدن را...«منتظر بودن» را...!

لبخند ترکیب خطوط چهره‌اش را از غم‌آلودگی رهاند، اما سوزش چشمانش شدیدتر شد و ناخواسته تمام حجم تنهایی‌اش قوس برداشت و در هم شکست.

تا حد امکان سرش را به میانه شانه‌ها فروداده بود؛ گویی در فرار از سرما و در یقه پشمین پالتو، اما می‌خواست بگریزد. هرچند شبیه همه بود در آن جمع کثیر؛ غمگین، مبهوت و کنجکاو، اما رمزی داشت بیش از دیگران و دیده بود، چیزهایی بیش‌تر.

تنه‌اش به تنه‌های سرمازده می‌کشید. خود را به کنار جدول کشاند. سیگاری دیگر و سرفه‌ای شدیدتر و اشکی...

 

غروب نشده، مبایلش را تازه روشن کرده بود. پیامک؛«بیا پای برج... برا خدافظی!». بعد از 5 سال !!؟ نفهمید چگونه رسید، چگونه دید و شنید آنچه را فرصت نکرد باور کند! حرف‌های آخر را، فقط او شنیده بود و ای‌کاش نمی‌شنید. نمی‌شنید:«من باید تقاص بدم... همین امروز، تو هم شاهد!»

تیغ رقص نورهای قرمز و آبی، پای برج را چون بزمی شبانه منور کرده بود. از بهتِ‌ آلوده به کنجکاوی جمعیت، استفاده کرد و آرام نگاهی دوباره به دل‌نوشته‌های حالا دیگر مچاله شده انداخت، خواند؛ در دلش:«راست می‌گفتی...»

صدای آژیرها کم‌کم، تنهایی‌اش را شکست. سیگار نیم‌سوخته در میان انگشتانی که به‌لرز سرما و غم، نگهدار دل‌نوشته‌ها بود، به تکانی پودر شد و به زمین ریخت. جمعیت دیگر تا لب جدول؛ حریم تنهایی او، فاصله‌ای نداشت...

***

مبایل‌ها خاموش شد. تیغ رقص نورها فروخفت. صدای آژیرها آرام گرفت. جمعیت از هم پاشید. ایستاده‌ها تک‌تک رفتند همه و او که از ابتدا تنها و نفس‌زنان به میانه آمده بود، در کناره آرام نشسته ماند.

رد نامفهموم خون بر فرورفتگی‌های بی‌تناسب آسفالت خیابان پای برج، حک شده‌بود. خیره به رد، در دل مرور می‌کرد، غمی را که فرصت نکرد بازگویدش، استدلالش کند، فریادش زند: «باور کن دروغ ‌گفتم! تمام این سال‌ها رو...!»


 

نوشته شده توسط م.صابری در یکشنبه 27 اردیبهشت1388 ساعت 9:34 موضوع داستان واره ها! | لینک ثابت


اشک بی‌خوابی

 

 

«عادت کرده بود خودش را به آن راه بزند. نه به روی کسی می‌آورد و نه به روی خود. اما نتوانست؛ طاقت نیاورد. مرض ترک عادت را به جان خرید...

پنجمین برگ از هفتمین شاخه گل محمدی را هم بر آبی آسمانی دیوارهای اتاق زد؛ آمدند. پس از چهارده روز، هنوز به راه نیامده بود... هر چند نمُرده بود!

برای سهمیه روزانه بردندش؛ چهل ضربه شلاق...!

شب، مُرد...

مردم ده چندین سال است بر مزارش گل می‌کارند؛ عادت کرده‌اند....»

 

****

پیرزنی که داستان را برای خواب کودکان زمزمه می‌کند، سال‌هاست به «اشک بی‌خوابی» خاطراتش را غسل تعمید می‌دهد؛ یادگاری‌های جوانی ازدست‌رفته‌ای که می‌خواست ازدست ندهد!!

مردم ده نامش را هم نمی‌دانند؛ «پیرزن کور» خطابش می‌کنند و زیرلب می‌گویند: «معلوم نیست چه‌اش شده که سال‌هاست خودش را به آن راه می‌زند...!»


 

نوشته شده توسط م.صابری در پنجشنبه 22 اسفند1387 ساعت 23:0 موضوع داستان واره ها! | لینک ثابت


نویسنده!

«نمی دونم این چه داستانیه!!؟» این جمله را با بزرگترین سایزی که می توانست، بر کاغذ سفید نوشته بود.انگشتانش را دور فنجان قهوه روی میز، حلقه کرده بود و خیره، به اشکال نامفهومی که بخار بالا آمده از میان دستانش، در هوا می ساخت، نگاه می کرد.

 میان سفیدی کاغذها و خط خطی های آبی رنگ روان نویس، بر نوشته هایش، چند دایره قهوه ای رنگ نشسته بود؛ هم قطر با حلقه انگشتانی که با زمین گذاشتن روان نویس، حفره برخاستن ابر آرزوهایش شده بود؛ آرزوهایی قهوه ای انگار...!

*****

«همین شنبه قبل بود؛ اما مث چند سال برام گذشته؛ از روزی که ناخواسته، تو قهوه خونه باهاش رودررو شدم. هرچند به اندازه کافی کلافه بودم و با یه شب بی خوابی، اصلاً حس و حال کل کل با هیچ کس رو نداشتم، اما نمی دونم از کجا پیداش شد و تو حال و هوای خودش تمام حس و حالم رو حل کرد.

مثل کبکی که به هوای فرار از چیزی سرش رو محکم تو برف فرو می کنه، اما با قلوه سنگ مخفی زیر برف، ناگهان تمام دنیا رو سرش خراب می شه و منگ تر از قبل زل می زنه به همان چیز، زل زده بودم به چشمهاش...

از سرمای سحر بود که خودمو انداخته بودم تو قهوه خونه، اما درست از وقتی که اون اومد دیگه انگارنه انگار که گرمایی تو محیط هست؛ اونقدر نگاهش سرد بود که تقریباً تمام خیال بافی های شبانه ام را منجمد کرد؛ لرزه به چهارستون تنم انداخت... دیگه یاد تو از سرم پریده بود؛ تقریباً.

اصلاً میدونی! انگار حساب و کتاب خیلی چیزها رو نباید جلوجلو کرد. یادت میاد خودتم می گفتی«زندگی مسخره ترین کاریه که آدمها می خوان انجامش بدن، اما همیشه هم دنبال یکی می گردن که نتونستن شون رو بندازن گردنش!» خب اینم بذار به حساب یکی از این مسخره بازی ها!

کی فکر می کرد ساعت 6 صبح، اونم فردای همون روزی که با هم برای همیشه خداحافظی کردیم، تو یه چشم به هم زدن، هاله آرزوها و دود سیگارم اینطور با هم، هم کاسه بشن و ته مونده حرارت قلبم، مثل ته سیگار نیم سوزی که، دلشون نیومده (یا شایدم یادشون رفته!) زیرپا لهش کنن، آتیش یه «سیگاری» دیگه بشه!

همین شنبه قبل بود؛ با تاریکی هوای سرصبح، رقص نور قرمز چراغ های نئون قرمز رنگ شیشه قهوه خانه (که هنوزم نمی دونم چرا و به چه همتی صاحبش اون روز، اونقدر زود، کره کره اش رو بالا داده بود تا دیوانه ای مثل من و البته مثل او را پذیرا باشد...) بیشتر به چشم می آمد؛ ترکیب منظم این رقص و نور گهگاه چراغ ماشین های عبوری از خیابان یخ زده، زیبایی دوچندانی به تابلوی نامفهوم روی دیوار پشت سر او داده بود...یهو بلند شد...اومد سر میز من؛

«عذر می خوام! من شما رو می شناسم!؟»

«...»

«...خانوم!؟»

«ببخشید!!»

خودم رو جمع و جور کردم. سیگارم رو که دیگه سوخته هاش به قسمت قابل استفاده اش می چربید، ناخواسته رو زمین تکاندم...

«ببخشید من اصلاً حالم خوب نیست. امیدوارم ناراحتتون نکرده باشم»

«خواهش می کنم. اما تقریباً 10-15 دقیقه ای میشه که زل زدین به...»

«عرض کردم؛ عذر می خوام. اصلاً متوجه حضور شما نبودم، اون تابلو....» چی باید می گفتم!؟ چندتا دستمال مچاله ای که روی میز پخش کرده بودم با یه دست جمع کردم و سعی کردم با لبخند نیم سوزم یه کم فضا رو به نفع خودم تلطیف کنم...

«می تونم اینجا بشینم...»

اصلاً انتظارش رو نداشتم....

«ب...بفرمایید!»

«ماشا الله خوب سحرخیزین! معمولاً هر کسی، دلش نمیاد خواب دم صبح رو بی خیال بشه؛ اونم تو این سرما...!»

دستش رو، که دور فنجون قهوه ای که با خودش آورده بود سر میز من، حلقه کرده بود، باز کرد و فنجون من رو هول داد طرفم:«فکر کنم دیگه وقت خوردنشه...»

«...»

«نگفتی چرا این وقت صبح خوابو بی خیال شدی و زدی به خیابون...»

تغییر لحنش یه کم به دلم نشست و .... اصلاً بذار دیگه از اون روز برات نگم.... امروز هم هوا خیلی سرده! راستی چکنویسای پایان نامه ات هم پیدا شد، همون هفته پیش؛ شنبه...!

میدونی هرچی هم می خوام اون روز رو بدون جزییات برای کسی بگم یا حتی خودم به یاد بیارم ناخود آگاه لحظه هاش، خفتم می کنن و شایدم برا همینه که هنوز نتونستم برای خودم حلاجی کنم که واقعاً اون روز چه اتفاقی افتاد فقط یه مشت احساس، یه مشت لحظه دوست داشتنی، یه مشت نگاه معلق و.... هزار کوفت دیگه!

میدونم نمی دونی چه حالی داشتم وقتی بی خیال جواب سوالش شدم و تو همون سرما از قهوه خونه زدم بیرون و تو تاریکی خیابون خودمو گم و گور کردم. اون روز تو خیالم اومد که چقدر «تو» رو دوست دارم اما....

*****

به خودش آمد. «بخار قهوه»ای دیگر در کار نبود. تازه انگشتانش متوجه سردی فنجان شدند. امروز جمعه است و فردا، یک هفته تمام می شود. با خوش می گفت:«کاش چیزی گفته بود...»

ناخواسته سرش را بلند کرد و به تابلویی که الان درست روبرویش بود، نگاهی اندخت. این ششمین داستانی بود که درباره ملاقات ناگهانی روز شنبه می نوشت؛ ملاقات با بانویی به غایت زیبا، غم زده و...ساکت. هر روز آمده بود تا شاید باردیگر بتواند خود را شریک تنهایی او کند اما دیگر اویی در کار نبود. این تخیلات او بود که باری او را «بیوه از قبر شوهر باز آمده» تصویر می کرد و گاه «پزشکی بیمار مرده». «مادری که فرزندش را به دست خود کشته» و گاه «معشوقی که مجنونش را کشته بودند». نه صاحب قهوه خانه و نه هیچ کس دیگر نشانی از او نداشت؛ ندیده بودندش انگار! منتظر بود و برای داستانی که «نمی دانست چیست» به دنبال قهرمان می گشت قهرمانی که باید با یک نگاه دلباخته «او» می شد!

فکر می کرد؛ «کاش چیزی گفته بود!» که با صدای زنگ در قهوه خانه و سوز سرمایی که پشت لاله گوشش را نوازش داد، به خودش آمد...


 

نوشته شده توسط م.صابری در پنجشنبه 7 آذر1387 ساعت 21:43 موضوع داستان واره ها! | لینک ثابت


با یه دست میشه چندتا هندونه بلند کرد؟

با یه دست میشه...

اصلاً بهش نمی خورد دروغ بگه...اما فکر کنم می گفت!

وقتی سوار ماشین شد اصلاً فکر نمی کردم یکی از عجیب ترین آدمهای جهان رو دارم زیارت می کنم...البته از آیینه...

- «آقاشما اهل فاز نیستین...!؟»

- «ببخشید...!»

- «منظورم اینه که می تونید موقع رانندگی زندگی هم بکنین؟»

- «...»

- «چرا مثل بز زل زدی به من...همه مثل تو ان فکر می کنن نمی شه؛ من خودم یه خان دایی دارم نه تنها موقع رانندگی که موقع فرزکاری هم زندگی می کنه؛ آهنگره. آدم عجیبیه. هفت سر عائله داره اما غمش نیست،البته فقط از زن اولش...خانم دومیه از شانسش (شایدم از عقلش!) نازاس!

خب همین چیزا رو حساب کرده بود که تونست با یه دست چند تا هندونه بلند کنه...همون زندگی کردن همزمان با کارای دیگه رو میگم دیگه. همین دیشب زنگ زده بود که بیا بریم اسکی، اونم اسکی رو چمن!! منو میگی (بلا نسبت وضعیت فعلی شما!) عین بز زل زدم به عکس روی اوپن آشپزخونه (عکسی که خودم تو عروسیم ازش گرفته بودم؛ اون موقع ها خیلی کاری با ما نداشت، بیشتر زندگی می کرد!) خلاصه هنوز جواب نداده بودم که از نگاه زنم فهمیدم انگار بازم دارم وامی دم.... سریع گفتم نه من هوس پاراگلایدر کردم!...باور کن..زنم هم که داشت می شنید خندید اما خودم به لکنت افتادم چون اصلاً سابقه خوشی از پیشنهادات عجیب و غریب به خان دایی نداشتم...

البته اینبار رکبم گرفت؛ نه به خاطر غیرعاقلانه بودن، بلکه به خاطر تناقض با سلیقه و هوس شبانه خان دایی.....

از بحث دور نشم؛ میخواستم بگم خیلی هم کار عجیبی نیست زندگی کردن همزمان با چندتا کار دیگه...نمی دونم چرا همه تعجب میکنن وقتی میشنون.»

سگِ روی داشبورد تند تند سرش رو به تأیید یارو تکون می داد اما من...

- «البته خود من هم خیلی نتونستم این معادله یه دست و چندتا هندونه رو حل کنم و برای همین هم هست که فقط دارم زندگی میکنم....هیچ کاری ندارم با یه زن پا به ماه...نمی دونم کی حواسم از زندگی پرت شد که یکی دیگه برای اینکه توش باهام شریک بشه دندون تیز کرد(آخه شریک اول به دعوت خودم اومده بود اما این یکی...) ناشکری هم نباید کرد....سر چهارراه پیاده میشم»

دختر خوش بر و رویی که کنار یارو نشسته بود، چند دقیقه ای بی خیال مبایلش شده بود و سعی می کرد فضولیش رو زیر نقاشی هایی که روی بخار شیشه ماشین می کشید پنهان کنه، تکونی خورد و از کیفش یه پنج هزاری نو درآورد و گرفت طرفم:«آقا منم سر پهارراه پیاده میشم.»

در رو که باز کرد خنکی هوا پشت گوش راستم رو قلقلک داد. بقیه پولش رو حسلب کردم اما هرچی سرما رو تحمل کردم و زیر چشمی (و طبق عادت!) مسیر حرکت دختره رو رصد کردم، دیدم یارو از جاش تکون نمی خوره...

- «آقا شما پیاده...»

- «نه داداش من پیاده نمیشم....خوشم نمیاد جایی که یه دختر اونم این طوریش، پیاده میشه پیاده شم...آخه خان دایی میگه...»

نور شدیدی که از آیینه جلو به صورتم پاشید و صدای ترمز، سرمو 180 درجه چرخوند به عقب. یارو اما از همون آیینه یه نگاهی به پشت سرش انداخت و خندید...

جماعت به سمت کامیونی که چند متر عقب تر از ماشین من وایستاده بود و از همه جاش هم بخار بلند بود می دویدند. سریع پیاده شدم؛ دختره درجا تموم کرده بود و مرد و زن هم با بهت و بغض، زل زده بودند به طرح درهم مش موها و خون روی برفها...

یارو از وسط جمعیت خودش رو رسوند به من و یه صد تومنی گذاشت تو دستم، زیر گوشم گفت:«بابا حالا ما یه چیزی گفتیم. شماها چرا جنبه اطلاعات عمومی ندارین...این، فکر کنم از اونایی بود که جوگیر شد و سریع و بی تمرین خواست با یه دست دوتا هندونه بلند کنه....خب همون یه دونه هم که تا دیروز زیر بغلش بود افتاد زمین ترکید دیگه...دختره خر!!»

یه نیم ساعتی لب جوب نشستم....دنیا هوار شده بود روی سرم. با زحمت خودم رو رسوندم پشت فرمون؛سگ ماتش برده بود به همهمه ای که پشت ماشین به پا شده بود، اما من؛ نفهمیدم کی ماشین رو روشن کردم...نفهمیدم کی به چهارراه بعدی رسیدم...و نفهمیدم کی بعد از 10-15 سال رانندگی، برای اولین بار تصادف کردم و کارم به بیمارستان کشید...

چند سال از اون جریان می گذره....هنوز نتونستم رانندگی کنم؛نه به خاطر صدمات جسمی (که شکر خدا به خیر گذشت) اما نتونستم چون...نمی دونم....واقعاً نمی دونم چرا!

هنوز تو فکر اون یارو ام....باور کنید اصلاً بهش نمیومد اهل دروغ باشه....


 

نوشته شده توسط م.صابری در چهارشنبه 17 مهر1387 ساعت 23:16 موضوع داستان واره ها! | لینک ثابت


باور کن...!

 

باور

باور کن!

خنده­داره...فکر نمی­کردم برای تو هم یه روزی باید قسم وآیه بیارم تا حرفامو باور کنی...یادته!؟ یه زمانی به حرفای بقیه به استناد لبخند تأیید من ایمان میاوردی و اونوقت امروز....

شایدم الان طبیعیه و اون زمونا...!؟

اما واقعاً نیاز دارم بهت...اینا میگن تقصیر من بوده....میخوان بندازن گردن من... بایدم نگا کنی...تو که محکوم نیستی!

تو که بودی چرا اینجوری زل زدی تو چشمای من!؟...آخه گریه تو چه دردی رو درمون میکنه...

اصلاً حق با توئه نه با من...بدبختی اینه که تو نمی­خوای حقت رو بگیری...یا اصلاً حقت رو بگی!

اگه به خاطر تو نبود که اصلاً من نمی اومدم اینجا تا بهم انگ بزنن...ترسیدم اگه زودتر از خودم کسه دیگه به گوششون برسونه اوضاع به هم میریزه گریبان گیره تو میشه...اما الان پای خودم گیره....

دِ خب یه حرفی بزن...به خدا اونم همینجوری زل میزد تو چشمام و صمٌ بکم به دیوار نیگا میکرد...خب چه مرگتونه...!؟

خدا....!!

من چه گناهی کردم که اینا اینجوری میکنن باهام....خاک بر سر من که یه عمر به پای امثال اینا نشستم و زندگی خودمو حرومشون کردم....

اصلاً خوب کردم اونو کشتم! از تو هم هیچی نمیخوام...دیگه خفه شو! خفه....

 

*****

- تقریباً کاری نمیشه کرد...فعلاً با آرام بخش بیشتر سعی می کنیم بخوابونیمش...یه حدس بیشتر به ذهنم نمیرسه!

- آخه دکتر! این دیگه چه مرضیه این دچارش شده...

- توضیحش سخته اما اصطلاح پزشکیش MPD یا بی نظمی شخصیتیه. تعبیر ساده­ترش اینه که عملاً دو یا چندتا شخصیت مشخص و مجزا توی یه بدن ظهور می­کنه...

- ...!!

-اغلب بیماران از این دست، بین 8 تا 13تا شخصیت دارن و دردناک اینه که اغلب به این وضعشون کوچکترین وقوفی ندارن...

- آخه چرا این....این که مشکل خاصی...

- میدونم اما این بحثیه که حالا حالاها نمیشه رای قاطع درباره­اش صادر کرد...این شخصیتها تو ذهن خیلی از ما هم دارن زندگی میکنن اما وقتی با واقعیت مواجه می­شیم خودشون رو بروز نمیدن...مثلاً ما همه وقتی خواب می­بینیم با جنبه­هایی از نظم مستتر در جهان برخورد می­کنیم..که یکی از نکات این نظم مستتر همین مواجهه با شخصیتهای بالقوه موجود تو ذهنمونه...

- اما چرا ما مریض نیستیم...نمیفهمم آخه اگه مریضیه که یه منطقی باید داشته با..

- نه اشتبا نکن! مریضی وجود این حس نیست. این طبیعته! فقط ما، می­تونیم وقتی از خواب بیدار می­شیم منطق خاص و مرموزی که توی رویاهامون حاکمه رو کنار بذاریم...اما یه روانپریش به خاطر شرایط خاصی که داره مجبوره این منطق رو بپذیره و باهاش تو عالم واقع هم زندگی کنه....در ضمن وقتی ما خوابیم یه سازوکار طبیعی به عنوان محافظ نمیذاره ما بیش از حد توانمون با نظم مستتر تماس داشته باشیم...شایدم زایل شدن همین محافظ رو بشه تعبیر به بیماری این جور مریضها کرد...واقعاً نمیدونم!

-...!؟

 

*****

گریه نکن....ببخشید!

منم میدونم...حقش بود اونو بکشی....بخند دیگه....من همیشه باهاتم!

 

(ارجاعات روانپزشکی از کتاب جهان هولوگرافیک-نوشته مایکل تالبوت-ترجمه داریوش مهرجویی)


 

نوشته شده توسط م.صابری در جمعه 10 خرداد1387 ساعت 12:27 موضوع داستان واره ها! | لینک ثابت


این یک داستان نیست...

این داستان نیست...

کیف مدرسه آبی رنگش رو محکم تو دستش گرفته بود و با دست دیگه گرمی دست مادرش رو حس می کرد؛«مامی نمیشد امروز با تو بیام سر کارت..!؟»، «امروز کلاسات مهمترن، اگه دختر خوبی باشی فردا باهم می ریم؛ باشه عزیزم!؟»، «مممم...چشم!»

*****

1 - «خواهش می کنم دوستان، احترام دوستتون که داره صحبت می کنه رو لااقل داشته باشید...! بفرمایید!»، «من سوال ندارم فقط می خوام به این آقایی که تو یه جمع دانشجویی نشستن و به خودشون اجازه میدن اینقدر راحت به جوانان توهین کنن بگم اون کسی که نمی فهمه و بی دلیل برای یه چیز دست میزنه یا گریه میکنه قدرت تحلیل نداره...لااقل تو جمع دانشجویی حرمت نگه دارین! ما هم میفهمیم هم قدرت تحلیل داریم...» - صدای تشویق حاضران به نشانه تایید بلند میشود- «ممنون!»؛ خوشحالم...

2 - سریع از مترو میام بیرون...شهر بارونیه و نمناک...قول گزارش رو تا یک ساعت دیگه دادم؛«مسعود فراستی عصر دیروز در نشست نقد و بررسی فیلمهای "فتنه" و "پرسپولیس" در دانشگاه تهران گفت: ما در عرصه اجتماعی و سیاسی واقعاً فعال عمل کرده‌ایم و اما در عرصه سینما واقعاً هیچ چیز برای گفتن نداشته‌ایم...»، تیتر مطلب رو با توصیه و تذکر از «در این سالها سینمای ما حرفی برای گفتن نداشته است» به «فتنه و پرسپولیس نشانه استیصال غرب است» تغییر می دهم! ؛ناراحتم...

3 - «امروز زحمت ناهار با تو...کباب بگیر!»...تند و تند تحلیل های خبری فرهنگی- سینمایی سایت رو به روز می کنم؛«از حرفها و تحلیلهای این صفار همیشه غصه ام می گیره این چرا اینجوریه!!»، «بی خیال غذا اومد...»...تازه کره مالی تموم شده که زنگ تلفن همراهم بلند میشه...زیر لب می گم:«بر خروس بی محل...»

4 - «میگن امروز تازه تونستن وارد شهری بشن که مرکز زلزله بوده...نزدیک200هزار نفر هم جمعیت داشته!»، ریز میخندم که؛«این چینی ها که غمیشون نیست....100هزارتا کشته به جاییشون بر نمی خوره که!!» حرفم تموم نشده از تحلیل مجلس گرم کن ام، تعجبم می گیره...یاد اظهار نظر عجولانه درباره تماس ظهر می افتم؛ «پنجشنبه و جمعه برنامه ات چیه...باخرج خودم می خوام با قطار سریع و السیر یه روزه ببرمت زیارت و برت گردونم! هستی!؟»

5 «پرسپولیس و سپاهان جهت تعیین قهرمان لیگ برتر شنبه به دیدار هم خواهند رفت...» هنوز تو فکرم و بدون اینکه گوش بدم به صفحه تلویزیون خیره شدم...چقدر تکان دهنده بود صحنه های دقایقی قبل از زلزله زدگان چین؛ زیر آوار سقفهای بتنی دست کوچکی دسته کیف کوچکتری را محکم گرفته است؛ کیف آبی رنگ مدرسه اش را...

*****

خیره به آسمان پشت پنجره ایستاده است قاب عکسی در بغل...در حسرت قطره اشکی انگار...تنگی چشمانش کاش عمق فاجعه را از نگاهش پنهان کرده باشد...

چیزی گلویش را می فشارد و در انتهای افق غبارآلود شهر کسی را می بیند، انگار؛ دستی تکان می دهد که: « دیگر هر روز همراهت می آیم.....مامی!» تصویر افق تار می شود...می لرزد....

 

من؛ در تدارک سفرم.... بدون هیچ تحلیلی!


 

نوشته شده توسط م.صابری در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 ساعت 11:0 موضوع داستان واره ها! | لینک ثابت


ورودی...

ورودی... 

1 -1- "...سلام عزیز دلم!

دلم برات تنگ شده بود...چرا کمتر به ما سرمیزنی!؟ دلم گرفته...می خوام بغلت کنم و تو تنهایی یه دل سیر گریه کنم... به حال تو؛ به حال خودم..؛ خرمٌ آنروز کزین منزل ویران بروم..."،...«این متن یکی از همون نامه هاست...»

 

2 -1- سرم تو کار خودم بود و طبق معمول گز کردن پیاده روها رو برای تلف کردن ثانیه هایی که همیشه استرس هدر رفتنشون توسرم بود، انتخاب کرده بودم...خورشید وسط آسمون بود و با هر قدم درست پامو رو سایه­ام می­ذاشتم...درست رو سرش!

 

1 -2- «علی رغم اینکه اورژانس بدون تاخیر رسید اما نتونستن کاری براش بکنن...در ضمن طبق آخرین اطلاعاتی هم که به ما رسیده اون تا آخرین لحظه کوچکترین نشانه­ای از اختلال هواس نداشته و کاملاً هوشیارانه و با برنامه عمل کرده»، «امکان نداره...(بغض) آخه اون...من مطئنم کشتنش!»، « هر موقع حالتون بهتر شد باهاتون کار دام...فعلاً بفرمایید!»

 

2 -2- موزاییکهای لق و ترک خورده پیاده رو زیر پام میلغزن و هر از چند گاهی تا مرز تابوندن پاهام پیش میرن! صدای آژیر هواسمو پرت میکنه وسط خیابون...ماشین اورژانس با سرعت از روش رد میشه؛ از رو هواسم!

 

1 -3- «مطمئنید که این اواخر شکستی تو زمینه احساسات نداشته...مثلاً همکلاسی، همکاری...!؟»، «نمیدونم، اما بعید میدونم...یعنی چیزی بوده و...شما از کجا چنین حدسی میزنین!؟»، «تو نامه های الکترونیکی­اش چندتا نامه از یه ناشناس ثبت شده...اول کاملاً احساسی و این اواخر...یه جور تهدید شاید!»

 

2 -3- تیتر تمام روزنامه ها عین همیشه­اس؛ «پشت پرده گرانی ها..»، «...حرفهایش را پس گرفت»، «...تهدید به ترور کردند»، «...50 هزار کشته در پی داشت»، «نیروگاه بوشهر ماه آینده...»، «...آرامش دربازار LCD» ...یه بسته آدامس خریدم!

 

1 -4- «از دیروز تا حالا تمام ID های مشکوک حافظه سیستمش رو بررسی کردیم... واقعاً عجیبه!»، «چی..!؟»، «ID های مورد نظر ما همه مربوط به سیستم خودش بوده...سیستم خونه و محل کار!»، «...»، «اون هر روز نامه های عاشقانه ای برای خودش میوشته و هر شب با عصبانیتی خاص جوابشون رو میداده! یه جور که انگار روزا عاشق بوده و شبها معشوق!!... یه جور خودکشی عاشقانه؛ انگار!»

 

2 -4- اورژانس جلوی یه برج وایستاده بود...خیلی شلوغ بود...حوصله فضولی نداشتم، از پیاده رو رفتم تو خیابون؛درست وسط خیابون!...پاهام دیگه به سر سایه­ام نمی­رسید...ماشینها با سرعت از روش رد میشدن!

سوار شدم... سوار یکی از همون ماشینها... اورژانس باسرعت از ماشین ما سبقت گرفت..صدای آواز سراج، تمام فضای ماشین رو پر کرده بود؛«باری که حملش نآمد زگردون...جز ما ضعیفان حامل ندارد...»...روی کاغذی که رو شیشه جلو چسبیده بود، تایپ شده بود: «ورودی نفری 150 تومان، از یک متر تا 500 متر»...


 

نوشته شده توسط م.صابری در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 ساعت 23:57 موضوع داستان واره ها! | لینک ثابت


...به روی خود نیاوریم!

...به روی خود نیاوریم!

1-۱- با سوال عجیب آبجی کوچولو، انگار تنگ بلوری قلب مامان فروریخت... بغض کرد و زل زد به ترک دیواری که من جلوش وایستاده بودم... به روی خودم نیاوردم که برای اولین بار گریه­اش رو می­دیدم...به روی خودش نیاورد!

 

۲ -۱- از خنده دلم رو گرفته بودم... یکی­دو روز بود که از دست شوخی­های همسفر تپلم تقریباً غم دنیا بهم پشت کرده بود...تو اوج همین دلخوشی­ها ته دلم غصه داشتم که اگه سفر تموم بشه!؟ بازم روز از نو روزی از نو....یاد مامان و آبجی افتادم...ته دلم هم انگار خوش شد!

 

۱ -۲- «نه عزیز دلم! این چه حرفیه...مگه سر جمع میوه شیرینی رو چند می­خواد باهاتون حساب کنه!؟» دایی اینارو می­گفت و بابا زل زده بود به تقویم رومیزی و با ورقاش بازی می­کرد...من با دایی موافق بودم، جداً برای یه مراسم ساده اینقدر پول خیلیه؛ بخصوص برای بابا... انگار که طبق معمول بخواد سرم داد بزنه که "به توچه مربوطه؟" سرش رو از تقویم بلند کرد و زل زد به سمتم... من که هنوز چیزی نگفته بودم سریع زدم بیرون و به روی خودم نیاوردم!

 

۲ -۲-همسفر تپلم تقریباً یه ساعتی می­شد که ازم جداشده بود...از زورخستگی بی­خیال کرایه شدم و به جای اتوبوس به پژو 405 سوار شدم؛تا تهران رو خوب می گرفت...روی صندلی جلو لم دادم ، دیدن عدد 24 رو صفحه ساعتی که بابا برای تولدم خریده بود میل به خوابم رو تشدید کرد... رقص نوارهای فسفری رنگی­که راننده به دریچه کولر ماشینش بسته بود، سوژه خوبی برای خیره شدن چشمم تو اون تاریکی بود...؛راننده رو ماشین ضرب گرفته بود؛«میخوام برم به تهرون، میخوام برم به تهرون...هیچکی نبود!»...خندیدم!

 

۱ -۳- بابا اصلاً از فرط خستگی نای حرف زدن نداشت...مامان از پشت اف­اف با دایی خداحافظی کرد و برای 8 صبح قرار گذاشت...بابا یه دسته کاغذ زیر بقل، وارد هال شد...مامان بدون هیچ حرفی اونارو ازش گرفت... من سردم بود اما آبجی کوچیکه همون تیشرت فسفری که شب تولدش بهش داده بودم تنش کرده­ بود...تو دلم گفتم با پول حقوق این ماهم حتماً شلوارش رو هم میخرم براش؛ لرزم گرفت!

 

۲ -۳- سه تا مسافر صندلی عقب که رسماً تو عالم هپروت بودند...خواب و بیدار بودم و در تعجب که چرا راننده هیچی نمی­گفت... انتظار داشتم کلی فحش نثار راننده کامیونه کنه... تو عالم خواب بودم که بوق کامیونه بیدارم کرد...خدا به خیر گذروند؛ تقریباً شاخ به شاخ بودیم... راننده هیچی نمی­گفت... سه تا مسافر صندلی عقب هم خواب خواب بودن انگار نه انگار....لرزم گرفت!

 

۱ -۴- مامان رو کرد به بابا...نگاه خیس دوتاشون با هم یکی شد، انگار...بغض مامان ترکید...تو بغل بابا گفت که آبجی کوچیکه ازش پرسیده بود:«مامانی! اگه شب نبود و خدا بیدار بود...الان داداشی زنده بود!؟»، بابا خیسی چشمهاشو به روی خودش نیاورد...

 

۲ -۴- دیگه خوابم نبرد...خوابم نمی اومد!


 

نوشته شده توسط م.صابری در یکشنبه 1 اردیبهشت1387 ساعت 19:46 موضوع داستان واره ها! | لینک ثابت


دروغ میگوییم...همه!

1- دخترک نگاهش به عقب بود و دست مامان رو سفت گرفته بود. مامان کمی عجله داشت...نگاه دخترک با سرعت از تنگای بلوری و ماهی قرمزاش گذشت؛ دور شد.

2- «لامصبا...مگه میذارن که آدم....» گوشش روگرفت؛ بابا بازم سر بحث، دعواش شده بود، دوسه روزی بود که بابا اعصاب هیچی رو نداشت،انگار!...حرفش رو قورت داد...پاشد سریع رفت تو اطاق...قهر مثلاً.

3- چشمای خیس خواهرش رو با بغض نگاه می کرد...خواهرش خندید...بغضش ترکید...بغل خواهر پرید...از بعدازظهری که با مامان عجله­ای اومده بودن خونه، برای اولین بار خندید.

4- تا تو اطاق دویدن؛ پرواز کرد انگار!...دخترخاله نزدیکترین هم­بازیش بود...بابای خاله بازی شده بود؛«لامَزّبا..مگه میذارن یه روز خوش داشته باشیم...تَبَرُّم که همش بزرگ میشه...خونه هم گرونه...اصلن خانوم باید بریم خارج....!!» ریز زدن زیر خنده! «وای! بلند شو دیر شد...بدو الان بابات میاد خونه» با صدای مامان دوباره بچه شد...«چند روزه باباش اعصاب نداره...صبح تا شب میرفت ستاد...امشب رو خدا به خیر بگذرونه!»...« دِ پاشو دیگه!!»

5- «مگه اینا چیکاره ی منن...شما باید دیروز جواب اونارو هم میدادی....حالا شدن بپای من...من هرچی بخوام میپوشم!» تو این چند وقته چندمین بار بود که این جملات رو می­شنید؛ فریادهای خیس خواهرش...«تو غلط کردی...» صدای مامان بود....«خانوم توهم که...دم انتخاباتی خبری نیس که!!» بابا بود...در کمد که باز شد نور هوار شد رو سرش...دخترک لای لباسهای خواهرش قایم شده بود؛ برای قهر...ناخواسته بغض کرد...زل زد به چشمای خیس خواهرش.

6- «شنیدم اخبار رو...بابا تو چه ساده­ای...به روح برادر شهیدم دروغ میگن...همکارم خودش پا صندوق بوده...» تو فکر ماهی بود؛ منتظر تا حرفای بابا تموم بشه...بابا عصبانی گوشی رو قطع کرد؛«لامصبا...مگه میذارن که آدم...»

7- «دروغ میگن همیشه...فک نمیکنم هیچکدوم دوستم داشته باشن»، «حتی آبجیت..!؟»، «...اونو نمیدونم...راستی این چه خوشگله!»، «از سر کوچه خودتون خریدیم...برای عید.»، «اِ...یادم باشه برگشتم به بابام بگم بخره»، «حالا بیا بریم تو اتاق من، خاله بازی...»

8- «این قاب رو تو ستاد بهمون دادن...»، «وای بچه ها اینجارو...بابا چه قاب قشنگی آورده!» خواهر چند دقیقه ای بود برگشته بود، مانتوی مشکیش رو تو کمد آویزون کرد....دخترک پرید بغل خواهرشو باهم رفتن برای شام....

9- از اول شام هیچ کس حرف نمیزد جز بابا و مامان.... تلویزیون موزیک پخش میکرد و یه سری آدمو نشون میداد که دارن گریه میکنن...خواهر تند و تند غذاش رو خورد....آدمای تو تلویزیون پابرهنه تو جاده آسفالت راه میرفتن....بابا گفت«قاب، عیدی شب تاجگذاریه آقاس!»....دخترک چشمش دوباره رفت سمت قاب؛ یه نقاشی از یه ماهی قرمز با یه عالم سبزه، یه نوشته طلایی هم داشت....دخترک یاد تنگای بلور افتاد...دلش هنوز ماهی قرمز میخواست...

۱۰-...همین!

*****

 ...او می آید!

آغاز ولایت امام عصر(عج) تهنیت باد...!


 

نوشته شده توسط م.صابری در یکشنبه 26 اسفند1386 ساعت 21:1 موضوع داستان واره ها! | لینک ثابت


قسمت گل ها...!؟

قسمت گل ها...

1 -1- چشم به راه بود سالها، تا اينكه به مراد دلش رسيد. تمام عشقش در زندگي همين بود؛ زنش. و همين عشق سبب دعاگويي شده بود تا حاصلي عايد شود؛ تا فرزندي آورند...

2 -1- سرش شلوغ بود، كاغذهاي نوشته و ننوشته را تا كرد و زير بالش گذاشت. بايد همين امشب عازم مي­شد. خسته بود اما بي­خواب عكس را بار ديگر در مقابل چشمانش گرفت...قلبش تندتر مي­تپيد...خوابش برد.

1 -2-تمام خانواده تبريك گو، مهمانشان بودند كه، قدم نورسيده مبارك! اشك شوق و لبخند توأمانشان زندگي را رنگين تر از قبل مي­كرد...هراسها فراموش شده بود، انگار!

2 -2- گريه نكرده بود، اما دلتنگ بود و لحظه شمار ديدار دوباره...آخرين نامه اي كه برايش فرستاده بود خلاصه اي ازتمام يك ماه نگاشتنن روزانه­اش از نبرد بود...دفتر روزنگارش هميشه در جيب كوله­اش بود...

1 -3- شش ماه گذشته بود...زندگي بارها و بارها شيريني­اش را به ذائقه­اش نشانده بود و بارها نشانش داده بود كه بناي محبت را آتش توپخانه ها هم ياراي تخريب نيست...بنایی که نه فقط در خانه، که در شهر هم می­خواست بنایش نهد.

2 -3- از ديشب وضع فوق­العاده بود، عصبيت جاي دغدغه­هاي عاشقانه­اش را گرفته؛ مانند ديگر همرزمانش... ديشب در آسایشگاه، جدل بر سر آرمان بود، باز!...ساكت بود چون دلش با هيچيك از طرفين نبود... فقط منتظر پايان اين شلوغي بود...پايان اين كشتارهاي آرماني!

1 -4- به خانه که آمد نوزادش را به آغوش کشید؛تلافی تمام خستگی روز و گردوغبار آسمان شهر...برق شادی در نگاه عشقش حرمت بغض گلویش شد...خندید!

2 -4- نامه­ای رسید اما نه برای کسی چون او که برای تمام همرزمانش...شدت آمد و شد روز پرمشغله­ای را نوید می­داد...در دفترش چیزی نوشت و راه افتاد...سنگینی سلاح و زره دیگر جزئی از وجودش شده بود...گویی اصلاً سنگین نبود، انگار!

1 -5- خستگی درمی­کرد،صدای خنده­های کودک به جانش می­نشست،برق چشم همسر را رصد می­کرد، که....گرد وخاک به هوا برخاست...برق نگاه در مه­ی غبارآلود گم شد...صدای خنده کودک به خس­خس گلویی بدل شد که تنها رشته اتصال او بود به امیدش...کورمال کورمال صدا را دنبال کرد تا سردی مچ پای نوزاد دستش را جست...امیدش؛محمد شش ماهه اش، در میان آغوشش جان داد...برق در چشمان عشقش به لرزه افتاده بود...لرزه­ای نمناک.

2 -5- سوت پرتاب موشکها در گوشش طنین داشت؛هنوز...کلاه خود، بر موهای خیس پیشانیش، رد پیشانی­نوشتی انداخته بود؛انگار!...به نامه­نگاری پناه آورد...آنچه بارها در دفترچه اش نوشته بود باردیگر در نامه نوشت:«...نمی­دانم چرا حال عجیبی دارم...حالم خیلی بد است...یعنی ممکن است از دوری تو باشد؟(!!!)»

****

...گلهای زخمی!

خبرگزاري فارس: آمريكا امروز(دوشنبه) مدعي شد كه اسراييل از حق استفاده از زور براي دفاع از خود در مقابل حملات موشكي حماس برخوردار است.

 

...ومحرم هم رفت!

محرم راز اما،

کنج تاریکی غفلتهامان

روضه خوان غم نااهلی دینداران است،

که همه می گویند:

اندکی صبر سحر نزدیک است!


 

نوشته شده توسط م.صابری در دوشنبه 13 اسفند1386 ساعت 18:39 موضوع داستان واره ها! | لینک ثابت


ای کاش زندگی...!

ای کاش زندگی...!

۱ -۱- مادرش مچ دستش را محکم گرفته بود تا درشلوغی مترو گم نشود و درفشار جمعیت از هم دور نشوند...او اما تمام حواسش به بسته پفکی بود که مادر برایش خریده بود...که درهمان دستش بود!

۲ -۱- روزی مثل تمام روزهای دیگرم را ازمیان لحظه­هایم میگذراندم...خسته بودم. کیفم روی­ شانه­ام سنگینی می­کرد و این دیگر مثل همه روزم، نبود...سنگینتر بود،انگار!

۱ -۲- دانه دانه پفکها را، اول می­مکید بعد می­بلعید، تا شاید بیشتر از طعمشان لذت ببرد...چنان دقتی به خرج می­داد که گویی بناست دانه­ای با دانه دیگر، طعم متفاوتی داشته باشد؛ اما همه هم­طعم بودند...شور بودند!

۲ -۲- حواسم به اطراف نبود، اصلاً!...باران نم­نم بوی خاک در هوا می­پاشید...پله­های مترو شلوغ­تر ازهمیشه بود و من، شلوغ­ترش کردم...به سالن مترو و هوای دم­کرده­اش رسیدم... 

۱ -۳- یکی از دانه­های پفک را روبرویش گرفته بود...چشمش را بست، تا بهترشاید بفهمدش...شرطبندی می­کرد با خودش، انگار؛یعنی طعم این یکی چیست!؟...چیزی به دستش خورد...پفک روی زمین افتاد...

۲ -۳- درون واگن مترو شلوغ­تر و دم­کرده­تر از سالنهایش بود...سردرد داشتم،هنوز...مثل عروسک نخی خیمه شب بازی، بعد از یک نمایش طولانی، به میله­های مترو آویزان بودم...در میان عروسکهای دیگر، شاید!

۱ -۴- «کثیف شده، از زمین ورش ندار..!» مادرش با این عتاب مچش را میکشید...خم شده بود اما، به سمت دانه پفک مانده بر زمین؛«می­دونم کثیفه!»...«بیا بریم دختر!»...«آخه نمی­خوام بخورمش که...، می­خوام بردارم زیر پا نمونه!»

۲ -۴- کوپه خلوت شد...صدای هواکشها زیادتر شده بود، روی یکی از صندلی­های آبی نشستم و سنگینی کیفم را روی پایم گذاشتم...هنوز در افکارم بودم...«این دیگه چیه!؟» با دست گوشه پایین کیفم را تکاندم...ردی از خرده­های پفک رویش بود!

****

 نمی­دانم دخترک توانست دانه پفک را بردارد یا نه، فکری شدم...؛

«...زندگی چند وقت است که از دستم افتاده....کثیف شده و دیگر میلی به چشیدنش نیست، انگار!...اما تمام سعی­ام این است که زیر دست و پا نماند...کاش مچم را کمی رهاتر کنند...کاش زندگی­­ام هرچند کثیف، زیر دست و پا نماند...کاش بتوانم زندگی را بردارم...کاش!»

  


 

نوشته شده توسط م.صابری در سه شنبه 7 اسفند1386 ساعت 23:50 موضوع داستان واره ها! | لینک ثابت


او که ...نمی­شناسمش،هنوز!

خانه دوست

خیلی وقته می­شناسمش...نه بهتره بگم می­بینمش؛ تقریباً از بچه­گیم!

اوایل اونقدر حضورش عجیب بود برام، که تقریباً ازش متنفر بودم، سعی میکردم خیلی چشمم تو چشمش نیافته، اما اون وقت و بی وقت، سرک می­کشید تو زندگیم. وقتایی هم که سعی می­کردم پیش­دستی کنم و آروم برم سروقتش تا ببینم وقتی حواسش به من نیست داره چیکار میکنه بازم بلافاصله متوجه­ام می­شد و زل می­زد تو چشمام! انگار نه انگار که خودشم کار و زندگی داره!

همین بود که اذیتم می­کرد؛ چرا هست ولی من نمی­شناسمش!؟

البته باهاش کنار اومدم ، تازه اون موقع بود که کم کم جاهای دیگه هم سرو کلش پیدا شد، اگه سرم خلوت بود راحت میتونستم حضورش رو پابه­پای خودم رصد کنم...آخه چقدر پایه­اس این بشر...!!؟

*****

...حالا دیگه خیلی وقته از اون حس و حال و کنجکاوی­ها میگذره. دیگه نه تنها حضورش اذیتم نمی­کنه که بعضی وقتها برام مهم هم میشه! دیگه انگار اصلاً نمی­خوام بدونم وقتایی که چشم تو چشم من نیست، چیکار داره میکنه! فقط برام مهمه که هیچ وقت نگاهش رو از من دریغ نکرده و نمی­کنه، چه با نفرت بخوام بهش نگاه کنم، چه با عشق! چه با افتخار و خوشحالی بهش لبخند بفروشم، چه با دلتنگی و بغض بهش اشک...اصلاً انگار جنس نگاهم براش مهم نیست، فقط چون نگاه، نگاه منه....خب شاید،انگار!!

آدم پشت آینه

آدم پشت آینه مدت زیادیست که نه فقط در قاب خانه اش، که در شفافی سطوح و  زلالی آبها هم، پاسخگوی بهانه­گیریهای من است و چه خوب لااقل، تا زمانی که روبروی من است، صفحه ساعت یا هر چیز دیگری، نگاهش را از من نمی­دزدد...!

او هر روز با من بوده و هست، اما سوال کودکی­ام هنوز بی پاسخ مانده است؛ چرا هست ولی من نمی­شناسمش..!؟ 

 


 

نوشته شده توسط م.صابری در جمعه 26 بهمن1386 ساعت 16:42 موضوع داستان واره ها! | لینک ثابت


آرمانهایی که خاک میشوند..!!

 1-۱-یونیفرم جدید را پوشید، همه چیز طبق برنامه بود و یونیفرم کاملاً اندازه­...قلبش سرشار از شوق آزادی بود و فکرش لبریز از لذت آرمانخواهی، زندگی در عمق نگاهش موج میزد و خیال جاودانگی در سرش، روزی را تصور می­کرد که همفکران عکسش را با غبطه و افسوس نظر می­کنند و با خود می­گویند، چرا...

2-۱-خوشحال بود و پرشور، منتظر برادر بود....آرمانهایش را مدام با برادر می­سنجید، نگاهش به راه او بود و اندیشه­اش برتفکراو، اندیشه­ای که اگرچه گاهی می­آزردش و گاهی تسکینش می­داد، اما هیچ گاه ملال آورش نشد، که می­دانست هرچه باشد سرانجامش خیر است؛....«آرمانشهر»است!

۱-۲-خانواده­اش مدام انذارش می­داد از آرمانهایش، و همیشه با «چرا؟» هم سخنش می­شدند...مادرش پشتیبانش بود اما او هم «چرا؟» در کلامش کم نبود، با تمام اینها هنوز مصمم بود و مطمئن، که جز این راهی برای تحقق آرمانشهر نیست، «مرادش» چنین گفته بود...

۲-۲-برادر که رسید راهی شدند...جماعتی در گوشه شهر جمع بود و آرمانهایش را فریاد می­زد. گویی هر یک به هرفریاد، جانش را ضمیمه کرده بود تا نثارمراد و رهبر خودکند؛  رهبر«آرمانشهر»بی نظیر بود..چه خوشحال بود که با برادر به استقبال رهبر آمده بود...

۱-۳-یونیفرم گرم نبود و هوا سرد بود، اما عرق کرده بود! تنها بود،دستش سردی اسلحه را حس میکرد و قلبش گرمی آرزوها را....بی­محابا به میان جماعتی که در گوشه شهر جمع شده بودند آمده­بود تا تکصدا اما بلند آرمانش را فریاد کند...انفجار اوج فریادش شد...

۲-۳-بغض سنگینی راه گلویش را تنگ کرده­است ، دو روز است که از برادر خبری نیست....، از میان آن همه تنها برگشته بود، نه فقط برادر که مرادش را هم ناکام دیده بود...انفجار در لحظه­ای آرمانشهرش را با خاک یکسان کرد و برادر را به همراه 39تن دیگر قربانی...!

۱-۴-پیرزن نگاهش به تلویزیون بود و برق چشمانش لرزان، چیزی درونش می­جوشید، مادر بود و گویی دلهره­ی فرزند داشت...اخبار می­شنید:«...یونیفرم پلیس به تن داشت و پس از شلیک چند گلوله، در یک حرکت انتحاری کمربند انفجاری خود را...» بغضش ترکید...!

در فکر آرمانشهر..!

پی­نوشت: راستش خبر را که شنیدم دلم سوخت اما نمی­دانم برای چه کسی، بی­نظیربوتو، 40تن همراه کشته شده­اش، قاتل انتحاری­اش، یا....

اما گویی ماجرا همان قصه پرغصه وتکراریست....

به یاد مطلع نامه پدر افتادم، آنجا که برایم نوشته بود:

«از پدری فانی، اعتراف­دارنده به گذشت زمان­، زندگی را پشت سرنهاده، مسکن­گزیده در جایگاه گذشتگان و کوچ­کننده فردا، به فرزندی آزمند چیزی که به دست نمی­آید، رونده­ی راهی که به نیستی ختم می­شود، دردنیا هدف بیماری­ها، در تیررس مصائب، هم­نشین اندوه­ها و آماج بلاهاست، ....به خاک درافتاده­ی خواهش­ها و جانشین گذشتگان است...»- مطلع نامه 31 نهج­البلاغه

 

 برکت غدیر جاری کوچه­های شهرمان باد

 


 

نوشته شده توسط م.صابری در جمعه 7 دی1386 ساعت 20:6 موضوع داستان واره ها! | لینک ثابت


زمستان است...انگار!!

پرنده ای در شهر!!

­­­­­1- پرنده کزکرده بود و به خود می­لرزید، که هوا سرد بود و برفی، کوچه­های شهر غرق سکوت بود و سکوت غرق حرفهای ناگفته­ی اهالی شهر، زمستان آمده بودو گرما به نهان­ها پناهنده شده بود، همه «تن»­ها، تنها، ولی در جمع بودند و از این بود که گویی حرفها در حصار نگاهها جاری می­شد ....وگاه نیز مدفون!!

2- سرود زندگی ترنمی دیگر یافته بود و شهر جلوه­ای عاری از رنگارنگی،...چیزی شبیه سفیدی و اخلاص، انگار، و اینهمه ازبرکات سرما بود، و سرما از برکات زمستان...

3- پرنده به خود باز لرزید، صدایی در میان «تن­»ها طنین­انداز شد، صدا مقصد نداشت....سرگردان گوش ها بود، که ناگاه؛ چشم­هایی ترشد، آغوشهایی سرد ....وقلب­هایی سخت....چون سنگ، انگار!

4- پاییز بهاری عاشق بود که از شهر می­رفت، به هوای معشوق شاید، اما زمستان چون عاشقی عارف بزم­نشین شهر می­شد، عارفی که در اوج عاشقانه­گی، رنگی بر خود نداشت تا خرج ناز کند و بهره­ی راه....آمده بود عاشق­وار، و این همه، حتی معشوقانش را هم مجاب نکرد تا از گرمای پشت شیشه­ها به خیابانهای پرسوز شهر بیایند،  در قاموس شهر، ترجیح با عشق­ورزی در حرم حریم خود بود، تا لرزیدن درهوای یار،...انگار!

5- صدای قلب پرنده ساکت ماند و برفها در آسمان شهر، راکد، وگویی پرنده تمام وجودش سرمای برف شده­بود... «تن­»ها هنوز در حریم خود چشم در چشم هم داشتند و دل در هوای غم...سرما استعاره­ای شد در شهر و پرنده بودن آرمان...هنوز ولی هر دو بی ترجمان!

* دیروز پرنده­ای کز کرده در شهر دیدم... چشم­هایی خیره به ره و جلوه­ای عاری از رنگ....به راستی سرما آمده­است، انگار....خوش حال شدم که اخبار هم می­گفت:

«زمستان است!»


 

نوشته شده توسط م.صابری در یکشنبه 2 دی1386 ساعت 0:4 موضوع داستان واره ها! | لینک ثابت


در رثای "من" بودن،فقط...!!

زیبایی یک آرمان..

(قبل التحریر: فردای نوشتن «آرزوهای محال»از آنجا که واقعاً در شرایط خاصی نوشته شده بود، قصدم حذف مطلب بود اما برای جلوگیری از خودسانسوری(!) ترجیح دادم صبرکنم تا عابرین شهرشیشه­ای داوری کنند و نظر بدهند....، نظرات خصوصی و غیرخصوصی، شاید کم تعداد بود اما بسیار زیبا و تاثیرگذار هم بود...، این تقدیریست از آن داوری­های صادقانه ومحبت­آمیز...) 

1- غلغله بود. جمعیت درست از نقطه­ی هم سطح شدن تازه واردین ایستاده برپله برقی، با سطح زمین، تن­ها را در میان خود هضم میکرد و«من» دیگرنه تنها تنهایی قادربه جهت­گیری نبودم که «تن­»ها را بالاجبار در این­سوو آنسو شدن همراهی میکردم. به در رسیده و نرسیده درها بسته شد و بدون هیچ اولویت بندی، تکه­ای از جماعت منقطع و درقالب جماعتی دیگر، محصورتر، راهی مقصد از پیش تعیین شده، شدند...

2- دوستم با «من» بود. شب بود و اگر چه تنها سوار شده بودم اما دوستم سوار بود... مدام و در میان صحبت­هایش، سرک می­کشیدم تابلوهای راهنمای بیرون از قطار را... بحث سیاست شد،داغ بحث شدم و گرم صحبت، بی­دغدغه­ی تابلوها انگار....، تنها می­گفتم اما تنها نمی­شنیدم....!

«رسیدیم، پا شو جا نمونیم...!» هنوز تنها می­گفتم که دوستم یادم آورد، جا نمانم در مسیر قطار...

3- «چپ» و «راست»ام خالی بود و فضا پر از هوای گذشته ازهواکشهای قطار...غرق افکارم بودم و کتاب رمانی که در دست داشتم را ورق میزدم...دومین ایستگاهی بود که تنها روی صندلی­های آبی بودم و نبودم..! نمی­گفتم اما فکر می­کردم به...

4- با دوستم از دل«شهر» به سطح «شهر» آمدیم، سوزسرمای سطح، جایگزین گرمای دل «شهر» شد...، شهر زیبا بود اما سرد....، گرمای نفس دوستم لاله گوشم را گرم کرد:«کجایی رفیق..؟!»

5- در فکر آرزوهای محالم بودم که درب قطار بسته شد، از بوق ریز هشدار هادی قطار به خود آمدم، تا به خود بجنبم قطار به مسیرش می­رفت...تابلوهای راهنمای بیرون قطار که متناسب با سرعت گرفتن قطار، از «من» سریعتر دور می­شد، مقصدم را نشان می­داد.... جا مانده بودم در مسیر قطار انگار و به یاد دوستم در دل می­گفتم:

 «کجایی رفیق..!؟»


 

نوشته شده توسط م.صابری در چهارشنبه 21 آذر1386 ساعت 22:58 موضوع داستان واره ها! | لینک ثابت